لسان الملك سپهر

2041

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

چيست ؟ به سخن آمد و گفت : پدران من حماران فراوان بودند ، و بيشتر مركب انبيا شدند و پدران من گفته‌اند : هفتاد ( 70 ) سر حمار از ما مركب انبيا خواهند شد و واپسين را محمد سوارى خواهد كرد ، فرمود : هل تشتهى الاتان جفتى مىخواهى تا نسل بگذارى ؟ گفت : مىخواهم واپسين من باشم و مركب تو گردم ، فرمود : قد سمّيتك يعفور و آن را از بهر خود بداشت . گويند : گاهى يعفور را فرمان مىكرد كه فلان مرد را حاضر كن ، به در خانهء او مىشد و سر بر در مىكوفت و به اشارت او را حاضر حضرت مىساخت ، سه روز بعد از حضرت رسول خدا خود را به چاه ابو الهيثم بن التّيّهان درافكند و آن چاه قبر وى گشت . پنجاه و دوم : بر مردى اعرابى كه شترى به زير پاى داشت ، جماعتى خصمى گرفتند كه اين شتر را به سرقت برده است ، رسول خداى ، على را فرمود كه : بعد از اقامه بيّنه حدود شرعيه براند ، و اعرابى سر به زير داشت و سخن نمىكرد ناگاه شتر به سخن آمد و گفت : يا رسول اللّه من ملك اعرابىام و در زمين او زاده شده‌ام ، پيغمبر فرمود : اى اعرابى ! آنگاه كه سرافكنده بودى چه مىگفتى ؟ عرض كرد : اين كلمات گفتم : اللّهمّ إنّك لست بربّ استحدثناك ، و لا معك إله أعانك في خلقنا و شارك في ربوبيّتك أنت ربّنا أسألك أن تصلّي على محمّد و تنبئ ببرائتى . يعنى : خدايا ما تو را پيدا نكرديم و خدائى با تو نيست كه در آفرينش شريك تو باشد ، از تو مىخواهم كه بر محمّد درود فرستى و پاكى من از اين تهمت روشن سازى . پنجاه و سيم : يك روز در بازار مدينه مردم را اندرز مىفرمود ، حكم بن العاص پدر مروان از در استهزا دهان خود كج كرد ، پيغمبر بدانست و فرمود : بدين گونه باش . در حال فلجى در عارضش افتاد و دهانش كج بماند . پنجاه و چهارم : نيز يك تن از پهلوانان عرب با رسول خداى به مصارعت درآمد و پيمان نهاد كه اگر مرا بينداختى بر هلاك من امير باش ، و اگر من ظفر جستم مردم را از كيد تو برهانم ، دو كرّت پيغمبر او را بر زمين كوفت و زينهار جست در نوبت ديگر مردى اعرابى حاضر بود ، قصد كرد كه پاى آن حضرت را به ناگاه گرفته به يك سوى كشد ، خديعت او را جبرئيل مكشوف داشت و رسول خداى مكنون خاطر او را كشف كرد ، اعرابى عرض كرد : چه دانستى ؟ فرمود : خداى مرا آگهى فرستاد . اعرابى بىتوانى كلمه بگفت و مسلمانى گرفت .